یک سری حرف و حدیث هست که آدم تا با چشم خود نبیند نمی تواند باورش کند. یعنی هیچ رقم توی مخ آدم نمی گنجد. وقتی هم که با چشمان خودش می بیند باز هم باورش نمی شود. مگر می شود ساعت یازده شب دختری با پسری که هیچگاه او را ندیده قرار بگذارد، همدیگر را با نشانی و کلی زحمت پیدا کنند، بعد از این وصال شیرین از هم با فاصله بنشینند و از هم خجالت هم بکشند؟! به خداوندی خدا تا همین دو شب پیش فکر می کردم همه این حرف ها چاخان است! اصلا دختر بد، بابای لعنتی این دختر کدام گوری است؟!
برچسب:
نویسنده: ساناز زارعیان
برچسب:
نویسنده: ساناز زارعیان
مامانخانم مریض شده است. آن هم معلوم نیست دقیقا چه مرضی است. لطف کنید برایش دعا کنید. میچکا بدون مامانخانمش غمگینترین است. غمگینترین ...
برچسب:
نویسنده: ساناز زارعیان